...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
این شعر واقعا فوق العاده هست، حتما بخونید... پیش از اینها فکر می کردم خدا
مثل قصر پادشاه قصه ها
پایه های برجش از عاج و بلور
ماه، برق کوچکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
رعد و برق شب، طنین خنده اش
دکمه پیراهن او، آفتاب
هیچ کس از او آگاه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
بود، اما در میان ما نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
زود می گفتند: این کار خداست
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
تا خطا کردی، عذابت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهایی خشمگین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
نیت من، در نماز و در دعا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه، در یک روستا
زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
با وضوئی، دست و رویی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگین
گفت: آری، خانه او بی ریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
دوستی، از من به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
می توان با این خدا پرواز کرد
می توان درباره گل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد
می توان درباره هر چیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا: «قیصر امین پور» دچار خوابهای همیشگی ام... بوم نقاشیم بدون رنگ بدون رد مدادی هنوز هم خالی است... با انکه شبهایم را بادها گاهی پراکنده میکنند، با انکه سالهاست فکر میکنم باید طرحی از چگونه ماندن در آن بکشم، اما هنوز رنگها قلم موی مرده مرا جان نمی دهند... اما هنوز هم بوم نقاشیم خالی است...! وبلاگ خوبم سلام... چیه تعجب کردی؟ تعجب نداره که! بده می خوام برای تنها مونس تنهایی هام بنویسم؟ برای تو که همیشه حجم عظیمی از حرفامو به دوش کشیدی و همیشه واسه شنیدن حرفای دلم حاضر بودی! حتی واسه شنیدن جمله هایی که بعضی ها نفهمیدن چقدر حرف ناگفته توش تلمبار شده... میگن بیش از حد تودارم، خب درست میگن! نمی دونم این خوبه یا بد اما این خصلت همیشگی من بوده و هست، واسه همینه که همیشه حرفایی تو دلم هست که هیچ وقت مجال بازگو شدن پیدا نمی کنن! همین باعث میشه بقیه واسه خودشون نظریه پراکنی کنن و ذره ذره ازم دورتر شن... آره، قبول دارم این مشکل منه که همیشه سعی کردم حرفامو سر بسته بنویسم، خب چیکار کنم وقتی از رک بودن خوشم نمیاد؟ با این وجود تو مونس همیشگی من بودی و هستی! فکر نمی کردم دانشگاه و این جور چیزا انقدر وقتم رو بگیره که کمتر بتونم بهت سر بزنم ولی متاسفانه همینطور شد... ولی دیگه تکرار نمیشه! قهر نکن دیگه... باور کن این چند وقتِ دلم بدجوری واسه دیوونگی هام تنگ شده بود! برای تو، حتی واسه خودم که تو نوشته هام گم شدم...واسه همینه که زود به زود دلم برات تنگ میشه! .................. ................................... ممنونتم... ممنونتم که چند ساله اجازه میدی برات بنویسم و خودمو خالی کنم.... از غم و از شادی هام برات بگم... ازت ممنونم که رفیق نیمه راه نبودی...! منم مثل تو، اون، یا هر کس دیگه ای گاهی اوقات میشینم و به اصطلاح به روند زندگیم فکر می کنم... خب این روند زندگی بنده هم گاهی اوقات رو به رشدِ و بعضی وقتا هم که دیگه نگو و نپرس... گلاب به روتون افتضاح! یکی از این افتضاحات البته رو به رشد بنده همین قضیه تحصیل و موفقیت و از این جور چیزاست... اصولا بنده از همان بدو تولد، علاقه ی وافری به پزشکی داشتم، از این رو اولین حرفی که از بنده به سمع دیگران رسید « دُتُل» یا همان « دکتر» خودمان بود!!! گذشت و گذشت تا اینکه بنده ی عشق پزشکی قدوم مبارکم را به دبیرستان نهادم و با بهترین معدل (88/19) وارد رشته تجربی شدم! که چی؟ برم دُتُل بشم! در همان آغاز همه چیز خوب بود و سلام می رسوند اما کم کم هر چه نمودار سن و مدرسه ی ما سیر صعودی پیدا می کرد روند نمرات ما سیر نزولی داشت! تا اینکه بلاخره سن ما به کنکور و از این جور چیزای اسمشو نبر رسید اما رتبه ی ما به رشته ی پزشکی نرسید! چشممان کور، دندمان نرم یک سال دیگر خانه نشین شدیم و گلاب به روتون خرخوانی کردیم تا اینکه یهو همه چی قروقاطی شد و زد و مهندسی کامپیوتر قبول شدیم! حکمتش تو چی بود رو الله اعلم اما... به قول مسافران پزشکی فرت! خب دیگه توکل به خدا! لابد به درد دُتُلی نمی خورم دیگه... ولی چی می شد اگه می شد! حالا هم اگه خدا بخواد 11 مهر من و No1 دست در دست هم می دهیم به مهر، کامپیوترهای میهن را می کنیم آباد...! پس.... ====> پیش به سوی موفقیت.... الهی به امید تو! تو به من خندیدی و نمی دانستی "جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق" دلم گرفته، « سهراب سپهري » صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد. و خاصیت عشق این است. کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را... «سهراب سپهری» خداجونم سلام... باز دوباره بوی رمضان همه جا رو پر کرده!... این روزا همه دارن از مهمونی ای که واسه بنده هات ترتیب دادی حرف می زنن، نمی دونی مردم از اینکه به مهمونی ای دعوتن که میزبانش توئی چقدر ذوق زده ان! هر کی به طریقی داره خودشو آماده می کنه، شور و شعفشون دیدنیه! همه تو این فکرن که چه تحفه ای با خودشون بیارن که بهترین باشه... که لیاقت تو و تموم مهربونی هات رو داشته باشه! می دونم که تو خیلی مهربون تر از این حرفایی که بدون تحفه هم بنده هات رو می پذیری... بنده هایی که تمام امیدشون به کرم توئه... بنده هایی که تمام دارو ندارشون توئی! راستی... یه وقت منو فراموش نکنی ها! منم یکی از اون بنده هاتم که تو این همه جمعیت گم شدم! تنها امیدم توئی! میخوام که دستام و بگیری تا پیدا شم! دوست دارم خودت راهو بهم نشون بدی... تمام هستی من! بارها گفتم " اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست!" تنها ترین تنهام! باش و بهم جرات زندگی کردن بده! پیشاپیش تولد بهترین ماه هستی، ماه میهمانی خدا مبارک... « التماس دعا » وقتی دلم می گیرد هیچ کس مانند سهراب نمی تواند غمهای دلم را مرهمی بگذارد: برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم . . . ! و باز روزها و ماه ها و سالها گذشت و شد یک سال تا رسید به ۵ مرداد. بهم میاد چند ساله شده باشم؟؟ بهترین لحظه وقتیه که فکر کنی هیچکی به یادت نیست و همه فراموشت کردن ولی یهو یکی از راه می رسه بهت میگه به یادتم عزیز! نمی دونم تا حالا این لحظه رو تجربه کردی یا نه ولی واقعا لحظه ی شیرینیه! از همه ی اون نازنین هایی که روز تولدم رو یادشون بود خیلی خیلی ممنونم! مخصوصا تو سارا خانوم خوشکلم که با همون زبون شیرین کودکانه ات میگفتی «خاله جونم تولدت مبارک!»، ساده گفتی ولی نفهمیدی که با این چند کلمه، شیرین ترین کادوی عمرم رو بهم هدیه دادی عسل خاله! در پناه حق، شاد باشید و سربلند... هنگامی که اندوه من متولد شد... هنگامی که اندوه من متولد شد مانند پرستاری مهربان از او مراقبت کردم و با چشمانی عاشق برایش شب زنده داری کردم. سپس اندوه من مانند هر موجود زنده ای دیگر رشد کرد و نیرو گرفت و سرشار از زیبایی و شادابی شد لذا به یکدیگر علاقمند شدیم و هر دو به جهان گرداگردمان نیز عشق ورزیدیم زیرا اندوه من دارای قلبی نازک و مهربان بود و قلب مرا نیز نازک و مهربان گردانید. هرگاه با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هایشان می نشستند و به آوازمان گوش می دادند زیرا آواز ما همچون اعماق دریا و شگفتی های خاطرات بود. هرگاه من و اندوهم راه می رفتیم، مردم با چشمانی لبریز از عشق و اعجاب به ما می نگریستند و با نرم ترین و شیرین ترین الفاظ درباره ی ما سخن می گفتند در حالی که برخی با حسد به ما می نگریستند زیرا اندوه نزد آنان گرانبها و پسندیده بود و من از داشتن اندوه به خود می بالیدم و افتخار می کردم. آنگاه اندوه من مانند سرانجام هر موجود زنده ی دیگر، جان سپرد و من تنها ماندم و در اندیشه و تامل تنها شدم. اکنون چون سخن می گویم، گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگینی می کنند و دیگر کسی از همسایگانم برای گوش دادن به آوازم کنار پنجره نمی آید. و چون در خیابانها می گردم کسی به من توجه نمی کند و تنها تسلیتی که می یابم آن هنگامی است که صداهایی درخواب می شنوم که با حسرت می گویند: بنگرید! بنگرید! اینجا کسی خفته است که اندوه هایش درگذشته است! هنگامی که شادی من متولد شد... هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که: ای همسایگان و ای آشنایان من! بیایید و بنگرید زیرا امروز شادی من متولد شده است! بیایید و شادی مرا ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد! اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد! هفت ماه روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را به اطلاع همگان رساندم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد. لذا من و شادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد. هنوز یک سال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده و بیمار شد و جز قلب من، هیچ قلبی به عشق او نطپید و هیچ لبی جز لبهای من، لب او را نبوسید. آنگاه شادی من در تنهایی جان سپرد و از این به بعد هرگاه اندوهم را به یاد می آورم، شادی را نیز به یاد می آورم. یاد و خاطره چیست؟ جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچد و سپس برای زمان طولانی با خاک دفن می شود!؟ "جبران خلیل جبران" کاش دنیا به همان اندازه که می گویند کوچک باشد،آن وقت تو هر چقدر هم که دور باشی نزدیکی... از خدا پرسيدم خدايا چه چيزي تو را ناراحت مي کند؟ خداوند فرمود: هر وقت بنده اي با من سخن مي گويد، چنان به حرفهاي او گوش مي دهم که گويي به جز او بنده ديگري ندارم. ولي او چنان سخن مي گويد که انگار من خداي همه هستم الا او ... دو شاخه نرگست، ای یار دلبند چه خوش عطری در این ایوان پراکند اگر صد گونه غم داری، چو نرگس به روی زندگی لبخند! لبخند! گل نارنج و تنگ آب و ماهی صفای آسمان صبحگاهی. بیا تا عیدی از "حافظ" بگیریم که از او می ستانی هر چه خواهی سحر دیدم: درخت ارغوانی کشیده سر به بام خسته جانی! به گوش ارغوان آهسته گفتم: بهارت خوش، که فکر دیگرانی سری از بوی گل ها، مست داری کتاب و ساغری در دست داری دلی را هم اگر خشنود کردن به گیتی هر چه شادی هست داری. چمن دلکش، زمین خرم، هوا تر نشستن پای گندم زار خوش تر. امید تازه را دریاب و دریاب غم دیرینه را بگذار و بگذار "فریدون مشیری" *** عید نوروز رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم. پای سفره ی هفت سین منو هم دعا کنید... و... از صمیم قلب این روزهای قشنگ رو به فیروزه عزیزم تبریک میگم و براش آرزوی خوشبختی میکنم گاه حتی پشت دشمن دیگری پناه می گیرد! منطق زیستن، گاه مرا گیج می کند گاه عفونت یک خار، مرا از گلی بیزار می کند هرچند بعد ها بارها و بارها زیبایش مرا تسخیر می کند... گاه بخاطر یک کلام نابجا کتاب داستان قطوری را برای همیشه می بندم هر چند بعدها بارها و بارها ذهنم دلتنگ صفحه های ناخوانده می شود... من بارها و بارها دچار تناقض مفهوم عشق می شوم...! گاه صفحه های نخوانده، گاه گلی که برای همیشه برای من نماند، مرا به چنین مصیبتی دچار می کنند... وپیامی خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد: آی سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید. خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را، گوشواره ی دیگری خواهم بخشید. کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ! دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم... رهگذاری خواهد گفت: راستی را، چه شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش. روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت. هرچه دشنام، از لب ها خواهم برچید. هر چه دیوار، از جا خواهم برکند. رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند! ابر را پاره خواهم کرد. من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد! و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها. بادبادک ها، به هوا خواهم برد. گلدان ها، آب خواهم داد. خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت. پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند. هر کلاغی را، کاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک! آشتی خواهم داد. آشنا خواهم کرد. راه خواهم رفت. نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت... "سهراب سپهری" طوفان تمام شد... شاخه های شکسته ام را جمع می کنم نگاه کن... آغوشم را نگاه کن... پر از شکستگی شده است احساسم هنوز می لرزد آسمان هنوز هم ابریست! آتشی روشن نمی شود کوه شکسته های من انبوه می شود... باید قبل از اخطار آفتاب قبل از غروب ماه چاره ای بکنم! جراتی به من بده آتش که بگیرم دودمان تمام شکستگی را به باد خواهم داد...! *** ترا از دست سلول های مرده می گیرم روی طاقچه جا می دهم مبهوت ترا خیره می شوم تو حرف می زنی تکه تکه یخ روی طاقچه انباشته می شود یخ می زند هوای اتاق پناه می گیرم پناهگاهم دیگر بوی ترا نمی دهد به صدای نا له ای گوش می کنم از دور ترین روز های عمر... احساس می کنم تو پشت کوه یخ اشک می ریزی فضا از اندوه اکنده می شود دیگر در این اتاق جز تکه های یخ حرفی برای شنیدن نمانده است! چون مثل یه مادر مهربون منو تو آغوشش جا داده ولی دیواراش چنان با سردی بهم زل زدن که واقعا موندم چجوری از این طرز نگاهش خلاص شم؟؟ دلم بدجوری گرفته... بوی خدا فضای اتاقو پر کرده...چشام می افته به قاب اسم خدا روی دیوار سخت و سنگی! ناخودآگاه آهی میکشمو با تمام وجود میگم خدایا...، باقی حرفمو قورت می دم! آخه خدا خودش می دونه تو دلم چی می گذره...می دونم که دوباره حرفامو شنید...و باز مثل همیشه سکوت کرد... این یعنی چی؟ یعنی بازم صبر کنم؟؟ ولی اون که می دونه قلب کوچیک دخترش خیلی بی طاقته...پس... شاید اینم یه حکمته، یا شایدم یه امتحان...! کسی چه می دونه؟... خدایا، دلم از همه پره...! تو تنهام نزار که بی تو میمیرم... مجبور می شوم جمع می کنم... . . سکوت کرده ام تا تو نشنوی بساط تو هنوز پا بر جاست با اینکه سالهاست به کوچه های ذهن من که می پیجی درد می کشم ... . . افسون بی رویا یک روز در نهایت درد ولی ترا ترک می کنم ! ماه رمضون امسال هم تموم شد. یه کم، فقط یه کم فکر کنیم ببینیم که امسال تونستیم از این ماه پر خیر و برکت نهایت استفاده رو ببریم؟ عیدفطر رو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم، امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه! مخصوصا عید رو به سارا، علی و مهدی کوچولوی عزیزم که با دنیا عوضشون نمیکنم تبریک میگم من از ابتدا تا انتهای انسانیم دنبال یک شاخه گل سرخ می گشتم ؟ چه کسی می فهمد من نه در محاصره نه در تنگنای قفس نه در انتظار سقوط من در اوج خودم بودم وقتی که گلوله های نفرت را تنها برای آنکه با کسی زندگی کنم پذیرفتم چه کسی می فهمد من برای یک ذره زندگی تمام روز سجاده ام پر از دعا می شد پیمان من با کدام آرزو شکست که اینگونه سالهاست شــــا ملــــــو گفتم برای همیشه در چشم های من زیباترین تصویر خواهی ماند گفنم برای همیشه بی قرار خواهم بود گفتم برای همیشه در اولین لحظه های فراغت - از زجر با غرور زیستن در کنار تو خواهم بود گفتم برای همیشه زیباترین داستانی از عشق برای تو خواهم خواند گفتم فقط کافیست دستهایمان با هم در آمیزند گفتم ................. - دستهای ترا سرما ربوده بود . **** تا کی افسوس؟؟؟ کاش دیواری چینی امپراطورم را محافظت می کرد قلمرو پاکی ها روزگاریست به غارت رفته است ولی نمی دانم چرا راهزنان آشنایند و خویشان غریبه شاید کاش گفتنم غلط بود ولی کاش می دانستم چه دارد بر سرم می آید؟؟؟ ولی امروز برای من نسبت به باقی روزها یه تفاوت کوچولو داشت، نمیدونم شایدم یه تفاوت خیلی بزرگ! هیلدا و افسون و نیاز با یه جشن کوچولو ولی خاطره انگیز حسابی برام سنگ تموم گذاشتن! ****** اینم چند تا از کادوهام... به نظر من که خیلی بانمکن! دوست دارم از همین جا بهشون بگم... دوستای گلم ممنون که به فکرم بودین! خیلی دوستون دارم... مگه چقدر باید واسه یه امتحان غصه می خوردم؟ سرمو وسط دستام گرفتم و به بقیه کارایی که باید انجام می دادم فکر کردم.ذهنم شده بود مثل یه سطل آشغال که هر چیزی توش پیدا میشه! مهسا: سوگند یه خبر بد! جات درست اولین نفره، کنار صندلی مراقب! خلاصه شب امتحان بی ثمر گذشت...خواستم بخوابم، تنها شبی که تو عمرم از خوابیدن وحشت داشتم امشب بود! چشامو روی هم می ذاشتم یه فرمول ریاضی یادم می اومد، چشامو وا می کردم یه فرمول فیزیک یادم می رفت! نفهمیدم چجوری صبح شد...داداشم که از حال و روزم فهمیده بود حالم زیاد خوش نیست با تمام محبتی که داشت منو رسوند سر جلسه. وقتی رسیدم دیدم هیچ کدوم ار بچه ها حال خودشونو ندارن! با خودم گفتم جلسه رو باید تو بیمارستانی، درمانگاهی، اورزانسی چیزی برگذار میکردن... بهتر نبود؟ خلاصه امتحان شروع شد... پرسشنامه عمومی، وقت 75 دقیقه: مخم هنگ کرده بود! هیچ کدوم از سوالا شبیه متنای کتاب نبود...گفته بودن مفهومی ولی نه دیگه انقدر! سرم داشت گیج می رفت! خدایا به دادم برس! تنها دلگرمیم خدا و پارچه ای بود که نیاز از مشهد برام سوغات آورده بود و با تمام وجود حس می کردم امام رضا باهامه! نمیدونم چجوری ولی همین که خدا رو صدا زدم آروم آروم شدم...حالا دیگه با خیال راحت به سوالا جواب می دادم. داوطلبان عزیز، وقت تمام شد! به پاسخنامه ام نگاه کردم، هنوز کلی جای خالی داشت... آخرش وقت کم آوردم! ولی یه نفس راحت کشیدم...بلاخره تموم شد! از سر جلسه که بیرون می اومدم فکر می کردم فقط خودم گند زدم اما قیافه بچه ها رو که دیدم فهمیدم نه بابا، همه دست گل به آب دادن. و در آخر... ما رو هم دعا کنین!!! خیلی....! ***** ***** بیابان خشک است... بیابانی که من دارم ، تا کنون باران ندیده است آفتابی کهنه دلش را داغ می کند خارها با ریشه های عمیق باد هایی با خستگی در آن پای می نهند و با شتابی عحیب می گریزند! عشق را هر کجا دیدی بگو به بیابان سری بزند ... نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما آن روز نوروز بوده مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است مسلما در اولین روز بهار سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن را و این همه یعنی نوروز. «دکتر علی شریعتی» هبوط در کویر ص ۵۰۴ گاهی وقتا آدما واقعیتهایی رو سر راه خودشون میزارن که باعث میشه از دنیا و آدماش حالشون به هم بخوره و به عبارتی ناامید ناامید شن! غافل از اینکه یکی اون بالا هواشون رو داره و منتظره که بنده هاش صداش کنن و ازش کمک بخوان! یکی از اون آدما تویی! غافل از اینکه خدا خیلی مهربونتر از این حرفاست و حتی برای اونایی که شرمشون میاد بازم به خدا رو بندازن و خودشونو از خدا ناامید کردن، نشونه هایی گذاشته که اگه بنده هاش جلوشونو ببینن و یکم برن تو خودشون، به بنده نوازی خدا پی می برن... منم مثل تو غافل بودم...منم تو جاده های غفلت پا گذاشته بودم...به راهم ادامه می دادم تا وقتی که یه مشکل بزرگ راهمو سد کرد...همین چند روز پیش بود...دیدم تنهام و هیچکس رو به جز خدا ندارم! بهش نگاه کردم و گفتم خودمو سپردم به تو! وقتی چشامو باز کردم دیدم دیگه تو اون جاده نیستم! دیدم نه از جاده خبریه و نه از اون همه رنج و محنت! پس بهش خیره شدمو گفتم واسه همیشه خودمو به تو می سپارم... تو هم سرتو بیار بالا...چشاتو وا کن...دوروبرتو ببین...یکم بهش فکر کن... میتونی تو کوچکترین چیزا اونو ببینی و با نفس کشیدنت اینو بفهمی که خدا هنوز بهت امیدواره... هنوز دوست داره ...پس بهش پشت نکن! مثلا... دیدن یه کوچولو که با هزار امید و آرزو پاشو به این دنیا گذاشته و هنوز ازناامیدی بی خبره! یا نگاه کردن به اولین شکوفه ی بهاری که باز شده و عطرش آدمو سرمست میکنه! یا گرفتن یه کارت پستال از دوستی که واسه ی تو، برای دیدن لبخند رو لبات، خودشو به زحمت انداخته...
یا گرفتن یه شاخه گل از یکی، اونم تو اوج نا امیدی...
وقتی این قشنگیها رو می بینی یکی تو گوشت زمزمه می کنه که... بوی خدا رو همین نزدیکیها حس میکنم...تو چی؟ هرگز پشیمان نمی شوم! هزار سال دیگر هم، حتی اگر مجال بود، جز مهرورزی که پیشه کرده ام، کاری از دست من بر نمی آمد! اندوه من برای توست جهــــــــــل نفــــرت ترا آشفته کرده است... ***** دروغ می گوئیم... با هم بودن آغاز میشود! دروغ می گوئیم... با هم بودن ادامه میابد تا وقتی که دروغها کوچکند می توان خندید می توان ادعا نمود خوشبختیم تا وقتی کسی دروغ بزرگتری اختراع نکرده است! تا وقتی هنوز کسی جای دروغ بزرگمان را نمی داند! بازی ادامه میبابد... معنای دیگری از آنچه زندگی کردیم... یاد من باشد غریزه راست می گوید، جنگل هزار ساله است! Once upon a time I was like you And someday you will be like me!!!
***** انتظار ندارم به دوست داشتنت بیندیشم ... ترا از دست داده ام ... وقتی که دلم تنگ بود، نیامدی.... وقتی که پاییز و آفتاب سرد با من یکی شدند ... تو در کجای سرزمین دلت پرسه میزدی؟؟! ترا کدام لحظـــــه آفرید که دیگر تکرار هم نمی شوی ؟ تو را اکنون کدام چشم هر روز می بیند ؟ تو امروز در کدام چشم خیره می شوی ؟ و عشق آغاز می شــــود ؟ شاید حقیقتی است، وقتی که جســـم ها دور می شوند، عشقهای آرمانی و نجاتبخش مان، در اولین تنفس تنهایی خسته میشوند... با خاکروبه های خانه در کنج دیوار می مانند و نخستین انسان مناسب کوچه را تمیز میکند! گلایه نیست... عشق های معمولی مان را مرور میکنم... نیازمان به نور نیازمان به همراهی نیازمان به یک دوست... ما را دچار توهم نموده است با من بگو وقتی به آرزوهای من چنگ می زدی، حس کردی چقدر به نور محتاجند ؟ حس کردی وقتی که همراه شان نمی شوی چقدر بیهوده می شوند ؟ رویایست زیستن !!!!!! ....... ................... ................................... راستی.... فکر می کنی قلبم در نبودنت سکوت خواهد کرد؟؟ It's hard to say hello because it might be goodbye... ...It's hard to say I'm okay because sometimes I'm not !...But it's easy to say I miss you coz I know that I really do یادگاری بماند برای سالها... سالها بعد که چشمانت عاشق می شوند... افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود... همیشه یکی بود یکی نبود... . گاه و بی گاه در خلوتم فرو می روم در اعماق خشم و غرورم، و خلوت خود ساخته ام... و هنگامی که باز می گردم، نمی توانم حتی ذره ای از آن آرامش را با خود بیاورم! و ناگهان اتاقم تاریک تر از قبر می شود... سرم گیج می رود و تنهایی بر سرم آوار می شود... و در گوشم می خواند: آسودگی می خواستی؟! حالا کجاست...؟ می دانم وقتی سرانجام به تـلخی ، خبر مرگ من را می شنود ، نه غمگین می شود و نه بهت زده ! اما رنگش می پرد و پاهایش سست می شوند ، لبخندی تلخ ولی کوتاه می زند ... آنگاه به یکباره پاییز امسال را به یاد خواهد آورد : و تمامی التماس های بی نتیجه من ! برای شروعی دوباره ... و ناگاه به یادش می آید که چگونه بر سر آرامگاهی ، با من پیمان بست که هیچگاه تـنـهایم نگـذارد ولی ... وقتي صداي خرد شدنت زير پاي عابران نوايي دل انگيز شد، ديگر چه فرق دارد برگ سبز کدامين درخت بوده اي...؟! آسمان ابری نـيـسـت دل مـن اما غمگـين است چـشـم من اما بارانـی ... بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟ بـيـن ما دريايـيـسـت، که نخواهـد خشکيـد بـيـن ما صحرايـيـست، که نخواهد رويـاند قصد هجرت دارم دل من می گويد : قايقی از رنج بسازم، دل به دريا بزنـــم ... من اگر می دانستم، به کجا بايد رفت چمدانم را می بستم، و از اينجا می رفتم دل من اما می گويد : سر به صحرا بزنم، ميوه تازه اميد بچـيـنـم ! تو اگر سنگر امنيت من بودی پيش تو می ماندم و بيابانها را بارور می کرديم چه خيال خامی دارم، نه ؟! بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟ در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم... خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟ پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد خدا لبخندي زد و پاسخ داد « من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟ خدا جواب داد « « « « دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت سپس من سؤال كردم « خدا پاسخ داد « « « « « « « « باافتادگي خطاب به خدا گفتم « و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟ خدا لبخندي زد و گفت « باز من تنهايم باز من غمگينم باز من سرگردان! از خودم می پرسم: به كه دل بايد بست؟ به كجا بايد رفت؟ به كه بايد پيوست؟ به اميني كه امانت خوار است؟ يا به افسانه ي دوست؟ گريه ام مي گيرد... هر كسي سهم خودش را طلبيد سهم هر كس كه رسيد داغ تر از دل ما بود... ولي نوبت من كه رسيد سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يك پاسخ،پاسخ يك حسرت! سهم من كوچك بود،قد انگشتانم! عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها... شايد از وسعت آن بود كه بي پاسخ ماند!... وقتی که دیگر نبود دارم می رم...دیگه نفسام به شماره افتاده...دیگه نور چشمام داره سوسو میزنه.... رمق تنم داره به پاهام میره و پاهام دارن خودشونو به زمین می کشن.... عطش دارم...چشمام سیاهی میرن...دلم گرفته...هیچ کس به بالینم نیست...نه،هست!هیچ کس که دوستم داشته باشه نیست! کی غسلم میده؟کی کفنم میکنه؟کی دوستم داره که تا آخرین لحظه باهام باشه؟ نه،فکر نمیکنم برای کسی مهم باشم...فکر نمیکنم که حتی برام یه قطره اشک هم بریزن...! اما خیلی دوست دارم بهشون بگم چجوری زندگی کنن! .......... ................ نازنین های من،همیشه دوستون داشتم! هیچ وقت خدا رو از یاد نبرین...! هیچ وقت دل کسیو نشکونین....! هیچ وقت کسیو تنها نذارین...! هیچ وقت شبای پر از اندوه برای کسی نسازین....! هیچ وقت مرگ کسیو جلو چشاش نیارین....! بی انصاف نشین که من دارم از بی انصافی شما می میرم! به خدا دنیا دو روزه! عاشق هم باشین و به هم محبت کنین! ........ ............. نفسم در نمیاد...تو شب دارم فرو میرم....... عجیبه! بهشون گفتم محبت کنین ولی مثل اینکه نشنیده گرفتن...حتی یه قطره آب هم به من ندادن!!! با تشکر از نیاز عزیزم... اصلا تو! آره همون تویی که الان داری دم از دل سنگی آدما میزنی و کلی ادعات میشه که آره...امان از آدما...چقدر دل سنگن...چرا دل آدمو میشکنن؟... چرا لاف بیخود می زنی؟ آره،آره با خود توام! تا حالا دل چند نفرو شکستی و بعدشم یه لگد بهش زدی و شایدم اون قلب بیچاره رو زیر پات لهش کردی و بی تفاوت گذشتی؟ بعدشم گفتی بی خیالش!... می دونی چرا دل شکستن برات آسونه؟چون مدام داری تمرینش می کنی! یکم، یه لحظه با خودت فکر کن!به خدا یه لحظه ارزششو داره! فکر کن........ ....... .......... یه دقیقه ات تموم شد، به همین سادگی!تو همین یه دقیقه بود که دل یکیو شکستی! شایدم کمتر.. واقعا ارزششو داشت؟... ............. داری می خندی نه؟ به گریه آدما؟ آره بخند! مسخره کن! خنده هم داره! ولی اینو یادت باشه که دنیا داره مکافاته...! منتظر باش که به گریه تو هم بخندن! سلام خدا من از زمین زنگ میزنم دلای سنگی رو، امشب برات رنگ می زنم فکر نکنی زنگ می زنه مزاحم تلفنی جون خدا قطع نکنی منم رفیق زمینی راستی خدا ستاره ها با هم خوبن؟؟ اونجا دروغ و حرف زشت ستاره ها آیا میگن؟؟ امشب دلم تنگ شده بود گفتم که درد دل کنم هر کی به فکر خودشه من با کی درد دل کنم؟؟ راستی خدا زمین هواش دود و دمه توی دلای آدما پر از غمه این نامه رو دستهای من به خواهش دلم نوشت پست میکنم این نامه رو به آدرس تو در بهشت راستی خدا باور داری دوستت دارم خیلی زیاد؟؟ از راه دور می بوسمت شاید منو یادت بیاد... قربون تو خدا برم کاری نداری با دلم؟؟.. شرمندتم که نیمه شب کـلی مزاحمت شدم. کاش همیشه می شد اینجور آدم راحت حرف دلش رو به عشقش بگه... کاش همه عشق ها مثل عشق من اینقدر راحت حرف معشوقشون رو گوش میکردن کاش همه بتون عاشق خدا باشن... Love is not something that happens on first sight It happens when you start knowing each other And in turn end up Needing each other For every feeling For every thought And for every moment… دل من خستگی هات خیلی زیاده می دونم دل من تنهایی هات پر از سواله می دونم دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم دل من ارزوهات نقش برآبه می دونم دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم دل من عاشقی هات مثل جنونه می دونم دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد دل من امید تو فقط باید خدا باشه دل من تنهایی هات باید پر از دعا باشه! از کوچه تنهایی خویش می گذشتم. تنها و بی پناه در این کوچه سرگردان بودم تا به بن بست یاس وناامیدی رسیدم! دست به دیوار شکسته دل خویش نهاده،بر مزار آرزوهایی که مرده بودند گریستم. در آن حال صدای کسی را شنیدم که می گفت: «مقاوم باش و چون کوه استوار بمان» به او گفتم:نمی توانم،نمی توانم اشک هایم سرازیر شد صدایش را شنیدم که باز می گفت: در این کوچه به دنبال چه می گردی؟ به او گفتم: نمی دانم گفت:اما من می دانم که به دنبال چه امدی! به دنبال غرور خورد شده ات! به دنبال دل شکسته ات و به دنبال احساس پاک گم شده ات! و من مبهوت به اطراف نگریستم .به او گفتم: تو کیستی؟چگونه از حال من با خبری؟ ترسی مرموز سراسر وجودم را فراگرفته بود. وجود کسی را حس می کردم ولی او را نمی دیدم. تنها صدایی که به گوش می رسید تک ضربه های ساعت کهنه دیواری بود که گذرعمر را نشان می داد. لحظه ای سپری شد باز صدای آن موجود ناشناخته را شنیدم که می گفت: «مرا نمی شناسی چون مدتهاست از من غافل ماندی،منی که همیشه همراهت هستم،منی که از جان به تو نزدیک ترم و تو وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند به سراغم می آیی» احساس غریبی داشتم حس می کردم گم شده ام را یافته ام گم شده ای که سال هاست از او دور افتاده ام... امشب در تنهایی خویش و در اعماق دل خویش او را یافته بودم و این شعر را زمزمه می کردم « به سراغ من اگر می آیید ،پشت هیچستانم...» کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات کیه جز من که میمیره واسه لحن خنده هات کیه که برات قصه می که شبا که خوابت نمیره کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره کیه وقتی تشنته تو ابرا بلوا می کنه اگه یه جرعه بخوای کویرو دریا می کنه یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمیده خودش میسوزه ولی تن به سایه و آب نمیده اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می خونم هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...! تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقع که افتاد و شکست! با توام ای خدا جونم: میدونی که امشب دلم برات یه ذره شده!! چی میشد منم یکی از اون فرشته هات می شدم؟!! به خودت قسم دلم از اونا هیچی کم نداره!! فکر کردی فقط اونان که میتونن مهربون باشن؟ منم بلدم مثه اونا بپرم... منم دلم پاکه... خداجونم: می خوام برگردم پیشت... نگو که نه... بهم نگو که دیره...دیگه نمی شه! گفتم که...به خودت قسم دلم از هیچی پر نیست... فکر نکنی که دیگه به یادت نیستم... اگه می بینی یه موقعهایی ازت دل میکنم... یا اونی که می خوای نیستم... سرزنشم نکن... بهم خورده نگیر... اما می خوام امشب تو صدام کنی... خودت بگی که هنوزم بنده ناچیزتم... من می خوام برگردم... می خوام یواشکی تو گوشت بگم:«قول می دم دختر خوبی باشم» «حالم خوبه...هوای اینجا بد جوری تازه تازست...می خوام دلتنگی هام رو توی همین چند خط نوشته هام جا بزارم!من دیگه تازه تازه شدم و رها...می خوام اونی که خودم می خوام باشم!» اگر تمام مردم دنیا بزرگترین غم زندگیشان رادردست بگیرندودرصفی بایستند تا یک قاضی حکم کندغم چه کسی ازهمه بزرگتراست، هرکس بانیم نگاهی به بغل دستی خود غمش رادرجیب می گذاردوبه خانه بر می گردد!!
خانه ای دارد میان ابرها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
بر سر تختی نشسته با غرور
هر ستاره، پولکی از تاج او
نقش روی دامن او، کهکشان
سیل و طوفان، نعره توفنده اش
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس را در حضورش راه نیست
از خدا در ذهنم این تصویر بود
خانه اش در آسمان، دور از زمین
مهربان و ساده و زیبا نبود
مهربانی هیچ معنایی نداشت
از زمین، از آسمان، از ابرها
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج نهادی پا، لنگت می کند
در میان آتش، آبت می کند
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
در دهان شعله های سرکشم
بر سرم باران گرز آتشین
در طنین خنده خشم خدا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تنبیه مدیر مدرسه
سخت، مثل حل صدها مسأله
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا
گفت: اینجا خانه خوب خداست!
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مثل نوری در دل آئینه است
نام او نور و نشانش روشنی
حالتی از مهربانی های اوست
مثل قهر مهربان مادر است
قهر هم با دوست، معنی می دهد
قهری او هم نشان دوستی است
این خدای مهربان و آشناست
از رگ گردن به من نزدیکتر
نام او را هم دلم از یاد برد
چون حبابی، نقش روی آب بود
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
سفره دل را برایش باز کرد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مثل یاران قدیمی حرف زد
با الفبای سکوت، آواز خواند
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان شعری خیال انگیز گفت
«پیش از اینها فکر می کردم خدا ...»
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
دلم عجيب گرفته است.
وهيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج ميشود خاموش،
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شببوست،
نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نميرهاند.
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزنانگيز تا به ابد
شنيده خواهد شد.


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج...!
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد .
.
![]()
![]()


بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند،
قفل افسانه ایست
وقلب
برای زندگی بس است!
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم .
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود...
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
........................................
ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم...!


![]()

![]()
![]()
![]()
یهو دیدم تلفن زنگ زد، پشت خط مهسا بود...
چقدر نذر و نیاز کردم که لااقل اینبار یه جای درست و حسابی بشینم! مثل اینکه مهسا هم فهمیده بود بدجوری جا خوردم ولی کاری از دستش بر نمی اومد!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
















من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم،
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد من آغاز شدم...
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است....
مثل تنها مردن...

![]()
![]()
| Design By : Night Skin |




شینا جونم 


