تبليغاتX
...تا نبض خیس صبح


...تا نبض خیس صبح

!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است

منم مثل تو، اون، یا هر کس دیگه ای گاهی اوقات میشینم و به اصطلاح به روند زندگیم فکر می کنم... خب این روند زندگی بنده هم گاهی اوقات رو به رشدِ و بعضی وقتا هم که دیگه نگو و نپرس... گلاب به روتون افتضاح!

یکی از این افتضاحات البته رو به رشد بنده همین قضیه تحصیل و موفقیت و از این جور چیزاست...

اصولا بنده از همان بدو تولد، علاقه ی وافری به پزشکی داشتم، از این رو اولین حرفی که از بنده به سمع دیگران رسید « دُتُل» یا همان « دکتر» خودمان بود!!!

گذشت و گذشت تا اینکه بنده ی عشق پزشکی قدوم مبارکم را به دبیرستان نهادم و با بهترین معدل (88/19) وارد رشته تجربی شدم! که چی؟ برم دُتُل بشم!

در همان آغاز همه چیز خوب بود و سلام می رسوند اما کم کم هر چه نمودار سن و مدرسه ی ما سیر صعودی پیدا می کرد روند نمرات ما سیر نزولی داشت! تا اینکه بلاخره سن ما به کنکور و از این جور چیزای اسمشو نبر رسید اما رتبه ی ما به رشته ی پزشکی نرسید!

چشممان کور، دندمان نرم یک سال دیگر خانه نشین شدیم و گلاب به روتون خرخوانی کردیم تا اینکه یهو همه چی قروقاطی شد و زد و مهندسی کامپیوتر قبول شدیم! حکمتش تو چی بود رو الله اعلم اما...

به قول مسافران پزشکی فرت!

خب دیگه توکل به خدا! لابد به درد دُتُلی نمی خورم دیگه... ولی چی می شد اگه می شد!

حالا هم اگه خدا بخواد 11 مهر من و No1 دست در دست هم می دهیم به مهر، کامپیوترهای میهن را می کنیم آباد...!

پس....

====> پیش به سوی موفقیت.... الهی به امید تو!

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 1:38 توسط Sogand| |

 
حمید مصدق خرداد 1343"
 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

 

"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 15:53 توسط Sogand| |


Design By : Night Skin

online
Online Dating