...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
هنگامی که اندوه من متولد شد... هنگامی که اندوه من متولد شد مانند پرستاری مهربان از او مراقبت کردم و با چشمانی عاشق برایش شب زنده داری کردم. سپس اندوه من مانند هر موجود زنده ای دیگر رشد کرد و نیرو گرفت و سرشار از زیبایی و شادابی شد لذا به یکدیگر علاقمند شدیم و هر دو به جهان گرداگردمان نیز عشق ورزیدیم زیرا اندوه من دارای قلبی نازک و مهربان بود و قلب مرا نیز نازک و مهربان گردانید. هرگاه با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هایشان می نشستند و به آوازمان گوش می دادند زیرا آواز ما همچون اعماق دریا و شگفتی های خاطرات بود. هرگاه من و اندوهم راه می رفتیم، مردم با چشمانی لبریز از عشق و اعجاب به ما می نگریستند و با نرم ترین و شیرین ترین الفاظ درباره ی ما سخن می گفتند در حالی که برخی با حسد به ما می نگریستند زیرا اندوه نزد آنان گرانبها و پسندیده بود و من از داشتن اندوه به خود می بالیدم و افتخار می کردم. آنگاه اندوه من مانند سرانجام هر موجود زنده ی دیگر، جان سپرد و من تنها ماندم و در اندیشه و تامل تنها شدم. اکنون چون سخن می گویم، گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگینی می کنند و دیگر کسی از همسایگانم برای گوش دادن به آوازم کنار پنجره نمی آید. و چون در خیابانها می گردم کسی به من توجه نمی کند و تنها تسلیتی که می یابم آن هنگامی است که صداهایی درخواب می شنوم که با حسرت می گویند: بنگرید! بنگرید! اینجا کسی خفته است که اندوه هایش درگذشته است! هنگامی که شادی من متولد شد... هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که: ای همسایگان و ای آشنایان من! بیایید و بنگرید زیرا امروز شادی من متولد شده است! بیایید و شادی مرا ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد! اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد! هفت ماه روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را به اطلاع همگان رساندم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد. لذا من و شادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد. هنوز یک سال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده و بیمار شد و جز قلب من، هیچ قلبی به عشق او نطپید و هیچ لبی جز لبهای من، لب او را نبوسید. آنگاه شادی من در تنهایی جان سپرد و از این به بعد هرگاه اندوهم را به یاد می آورم، شادی را نیز به یاد می آورم. یاد و خاطره چیست؟ جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچد و سپس برای زمان طولانی با خاک دفن می شود!؟ "جبران خلیل جبران" 
| Design By : Night Skin |


