...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
چون مثل یه مادر مهربون منو تو آغوشش جا داده ولی دیواراش چنان با سردی بهم زل زدن که واقعا موندم چجوری از این طرز نگاهش خلاص شم؟؟ دلم بدجوری گرفته... بوی خدا فضای اتاقو پر کرده...چشام می افته به قاب اسم خدا روی دیوار سخت و سنگی! ناخودآگاه آهی میکشمو با تمام وجود میگم خدایا...، باقی حرفمو قورت می دم! آخه خدا خودش می دونه تو دلم چی می گذره...می دونم که دوباره حرفامو شنید...و باز مثل همیشه سکوت کرد... این یعنی چی؟ یعنی بازم صبر کنم؟؟ ولی اون که می دونه قلب کوچیک دخترش خیلی بی طاقته...پس... شاید اینم یه حکمته، یا شایدم یه امتحان...! کسی چه می دونه؟... خدایا، دلم از همه پره...! تو تنهام نزار که بی تو میمیرم...
| Design By : Night Skin |

