...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
مگه چقدر باید واسه یه امتحان غصه می خوردم؟ سرمو وسط دستام گرفتم و به بقیه کارایی که باید انجام می دادم فکر کردم.ذهنم شده بود مثل یه سطل آشغال که هر چیزی توش پیدا میشه! مهسا: سوگند یه خبر بد! جات درست اولین نفره، کنار صندلی مراقب! خلاصه شب امتحان بی ثمر گذشت...خواستم بخوابم، تنها شبی که تو عمرم از خوابیدن وحشت داشتم امشب بود! چشامو روی هم می ذاشتم یه فرمول ریاضی یادم می اومد، چشامو وا می کردم یه فرمول فیزیک یادم می رفت! نفهمیدم چجوری صبح شد...داداشم که از حال و روزم فهمیده بود حالم زیاد خوش نیست با تمام محبتی که داشت منو رسوند سر جلسه. وقتی رسیدم دیدم هیچ کدوم ار بچه ها حال خودشونو ندارن! با خودم گفتم جلسه رو باید تو بیمارستانی، درمانگاهی، اورزانسی چیزی برگذار میکردن... بهتر نبود؟ خلاصه امتحان شروع شد... پرسشنامه عمومی، وقت 75 دقیقه: مخم هنگ کرده بود! هیچ کدوم از سوالا شبیه متنای کتاب نبود...گفته بودن مفهومی ولی نه دیگه انقدر! سرم داشت گیج می رفت! خدایا به دادم برس! تنها دلگرمیم خدا و پارچه ای بود که نیاز از مشهد برام سوغات آورده بود و با تمام وجود حس می کردم امام رضا باهامه! نمیدونم چجوری ولی همین که خدا رو صدا زدم آروم آروم شدم...حالا دیگه با خیال راحت به سوالا جواب می دادم. داوطلبان عزیز، وقت تمام شد! به پاسخنامه ام نگاه کردم، هنوز کلی جای خالی داشت... آخرش وقت کم آوردم! ولی یه نفس راحت کشیدم...بلاخره تموم شد! از سر جلسه که بیرون می اومدم فکر می کردم فقط خودم گند زدم اما قیافه بچه ها رو که دیدم فهمیدم نه بابا، همه دست گل به آب دادن. و در آخر... ما رو هم دعا کنین!!! خیلی....! ![]()
یهو دیدم تلفن زنگ زد، پشت خط مهسا بود...
چقدر نذر و نیاز کردم که لااقل اینبار یه جای درست و حسابی بشینم! مثل اینکه مهسا هم فهمیده بود بدجوری جا خوردم ولی کاری از دستش بر نمی اومد!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


