...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
گاهی وقتا آدما واقعیتهایی رو سر راه خودشون میزارن که باعث میشه از دنیا و آدماش حالشون به هم بخوره و به عبارتی ناامید ناامید شن! غافل از اینکه یکی اون بالا هواشون رو داره و منتظره که بنده هاش صداش کنن و ازش کمک بخوان! یکی از اون آدما تویی! غافل از اینکه خدا خیلی مهربونتر از این حرفاست و حتی برای اونایی که شرمشون میاد بازم به خدا رو بندازن و خودشونو از خدا ناامید کردن، نشونه هایی گذاشته که اگه بنده هاش جلوشونو ببینن و یکم برن تو خودشون، به بنده نوازی خدا پی می برن... منم مثل تو غافل بودم...منم تو جاده های غفلت پا گذاشته بودم...به راهم ادامه می دادم تا وقتی که یه مشکل بزرگ راهمو سد کرد...همین چند روز پیش بود...دیدم تنهام و هیچکس رو به جز خدا ندارم! بهش نگاه کردم و گفتم خودمو سپردم به تو! وقتی چشامو باز کردم دیدم دیگه تو اون جاده نیستم! دیدم نه از جاده خبریه و نه از اون همه رنج و محنت! پس بهش خیره شدمو گفتم واسه همیشه خودمو به تو می سپارم... تو هم سرتو بیار بالا...چشاتو وا کن...دوروبرتو ببین...یکم بهش فکر کن... میتونی تو کوچکترین چیزا اونو ببینی و با نفس کشیدنت اینو بفهمی که خدا هنوز بهت امیدواره... هنوز دوست داره ...پس بهش پشت نکن! مثلا... دیدن یه کوچولو که با هزار امید و آرزو پاشو به این دنیا گذاشته و هنوز ازناامیدی بی خبره! یا نگاه کردن به اولین شکوفه ی بهاری که باز شده و عطرش آدمو سرمست میکنه! یا گرفتن یه کارت پستال از دوستی که واسه ی تو، برای دیدن لبخند رو لبات، خودشو به زحمت انداخته...
یا گرفتن یه شاخه گل از یکی، اونم تو اوج نا امیدی...
وقتی این قشنگیها رو می بینی یکی تو گوشت زمزمه می کنه که... بوی خدا رو همین نزدیکیها حس میکنم...تو چی؟ 





| Design By : Night Skin |

