...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
یادگاری بماند برای سالها... سالها بعد که چشمانت عاشق می شوند... افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود... همیشه یکی بود یکی نبود... . گاه و بی گاه در خلوتم فرو می روم در اعماق خشم و غرورم، و خلوت خود ساخته ام... و هنگامی که باز می گردم، نمی توانم حتی ذره ای از آن آرامش را با خود بیاورم! و ناگهان اتاقم تاریک تر از قبر می شود... سرم گیج می رود و تنهایی بر سرم آوار می شود... و در گوشم می خواند: آسودگی می خواستی؟! حالا کجاست...؟
نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت
1:21 توسط Sogand| |
نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت
14:14 توسط Sogand| |
| Design By : Night Skin |


