تبليغاتX
...تا نبض خیس صبح


...تا نبض خیس صبح

!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است

 

 

 

آسمان ابری نـيـسـت

دل مـن اما غمگـين است

چـشـم من اما بارانـی ...

 

بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان

بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن

قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟

 

بـيـن ما دريايـيـسـت، که نخواهـد خشکيـد

بـيـن ما صحرايـيـست، که نخواهد رويـاند

 

قصد هجرت دارم

دل من می گويد :

قايقی از رنج بسازم، دل به دريا بزنـــم ...

من اگر می دانستم، به کجا بايد رفت

چمدانم را می بستم، و از اينجا می رفتم

دل من اما می گويد :

سر به صحرا بزنم، ميوه تازه اميد بچـيـنـم !

 

تو اگر سنگر امنيت من بودی

پيش تو می ماندم

و بيابانها را بارور می کرديم

چه خيال خامی دارم، نه ؟!

 

بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان

بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن

قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟

نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 15:27 توسط Sogand| |

 

 

شيطان

اندازه يک حبه قند

گاهي مي افتد توي فنجان دل ما

حل مي شود آرام آرام

بي آن که اصلاً ما بفهميم

و روحمان سر مي کشد آن را

آن چاي شيرين را

شيطان زهرآگين ديرين را

آن وقت او

خون مي شود در خانه تن

مي چرخد و مي گردد و مي ماند آنجا

او مي شود من

* * * * *

طعم دهانم تلخ تلخ است

انگار سمي قطره قطره

رفته ميان تار و پودم

اين لکه ها چيست؟

بي روح سر تا پا کبودم

اي واي پيش از آن که از اين سم بميرم

بايد که از دست خودت دارو بگيرم

اي آن که داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروي من راز و نياز است

چشمان من ابر است و هي باران مي آيد

اما بگو

کي مي رود اين درد و درمان مي آيد؟

* * * * *

شب بود اما

صبح آمده اين دوروبرها

اين ردپاي روشن اوست

اي بال و پرها

* * *

لطفت برايم نسخه پيچيد:

يک شيشه شربت، آسمان

يک قرص خورشيد

يک استکان ياد خدا بايد بنوشم

معجوني از نور و دعا بايد بنوشم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 1:49 توسط No1| |

 

مدتها است که دلم تنگ شده...تنگ حرفاي قشنگ... . وبلاگم( همون تنفس و دهکده و اين چرت و پرتا ...) خراب شد( به قول سوگند دار فاني رو وداع گفت). با پيشنهاد سوگند جان به جاي ساخت وبلاگ جديد اومدم اينجا تا براتون بنويسم. شايد با همکاري هم بتونيم وبلاگ بهتري ارائه بديم.... . از اين حرفا ديگه... بيخود کشش نميدم.( مي دونم شما وقت اضافي ندارين).هستم خدمتتون... . باشيد تا باشيم... .

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 1:42 توسط No1| |

 در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم...

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم... همیشه...!»

نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 0:13 توسط Sogand| |


Design By : Night Skin

online
Online Dating