...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
آسمان ابری نـيـسـت دل مـن اما غمگـين است چـشـم من اما بارانـی ... بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟ بـيـن ما دريايـيـسـت، که نخواهـد خشکيـد بـيـن ما صحرايـيـست، که نخواهد رويـاند قصد هجرت دارم دل من می گويد : قايقی از رنج بسازم، دل به دريا بزنـــم ... من اگر می دانستم، به کجا بايد رفت چمدانم را می بستم، و از اينجا می رفتم دل من اما می گويد : سر به صحرا بزنم، ميوه تازه اميد بچـيـنـم ! تو اگر سنگر امنيت من بودی پيش تو می ماندم و بيابانها را بارور می کرديم چه خيال خامی دارم، نه ؟! بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟ شيطان اندازه يک حبه قند گاهي مي افتد توي فنجان دل ما حل مي شود آرام آرام بي آن که اصلاً ما بفهميم و روحمان سر مي کشد آن را آن چاي شيرين را شيطان زهرآگين ديرين را آن وقت او خون مي شود در خانه تن مي چرخد و مي گردد و مي ماند آنجا او مي شود من * * * * * طعم دهانم تلخ تلخ است انگار سمي قطره قطره رفته ميان تار و پودم اين لکه ها چيست؟ بي روح سر تا پا کبودم اي واي پيش از آن که از اين سم بميرم بايد که از دست خودت دارو بگيرم اي آن که داروخانه ات هر موقع باز است من ناخوشم داروي من راز و نياز است چشمان من ابر است و هي باران مي آيد اما بگو کي مي رود اين درد و درمان مي آيد؟ * * * * * شب بود اما صبح آمده اين دوروبرها اين ردپاي روشن اوست اي بال و پرها * * * لطفت برايم نسخه پيچيد: يک شيشه شربت، آسمان يک قرص خورشيد يک استکان ياد خدا بايد بنوشم معجوني از نور و دعا بايد بنوشم. مدتها است که دلم تنگ شده...تنگ حرفاي قشنگ... . وبلاگم در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم... خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟ پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد خدا لبخندي زد و پاسخ داد « من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟ خدا جواب داد « « « « دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت سپس من سؤال كردم « خدا پاسخ داد « « « « « « « « باافتادگي خطاب به خدا گفتم « و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟ خدا لبخندي زد و گفت «
( همون تنفس و دهکده و اين چرت و پرتا
...) خراب شد
( به قول سوگند دار فاني رو وداع گفت
). با پيشنهاد سوگند جان به جاي ساخت وبلاگ جديد اومدم اينجا تا براتون بنويسم. شايد با همکاري هم بتونيم وبلاگ بهتري ارائه بديم.... . از اين حرفا ديگه... بيخود کشش نميدم.( مي دونم شما وقت اضافي ندارين
).هستم خدمتتون... . باشيد تا باشيم... .![]()

| Design By : Night Skin |


