...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
باز من تنهايم باز من غمگينم باز من سرگردان! از خودم می پرسم: به كه دل بايد بست؟ به كجا بايد رفت؟ به كه بايد پيوست؟ به اميني كه امانت خوار است؟ يا به افسانه ي دوست؟ گريه ام مي گيرد... هر كسي سهم خودش را طلبيد سهم هر كس كه رسيد داغ تر از دل ما بود... ولي نوبت من كه رسيد سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يك پاسخ،پاسخ يك حسرت! سهم من كوچك بود،قد انگشتانم! عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها... شايد از وسعت آن بود كه بي پاسخ ماند!...
نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت
19:0 توسط Sogand| |
نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت
14:30 توسط Sogand| |
| Design By : Night Skin |


