...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
دل من خستگی هات خیلی زیاده می دونم دل من تنهایی هات پر از سواله می دونم دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم دل من ارزوهات نقش برآبه می دونم دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم دل من عاشقی هات مثل جنونه می دونم دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد دل من امید تو فقط باید خدا باشه دل من تنهایی هات باید پر از دعا باشه! از کوچه تنهایی خویش می گذشتم. تنها و بی پناه در این کوچه سرگردان بودم تا به بن بست یاس وناامیدی رسیدم! دست به دیوار شکسته دل خویش نهاده،بر مزار آرزوهایی که مرده بودند گریستم. در آن حال صدای کسی را شنیدم که می گفت: «مقاوم باش و چون کوه استوار بمان» به او گفتم:نمی توانم،نمی توانم اشک هایم سرازیر شد صدایش را شنیدم که باز می گفت: در این کوچه به دنبال چه می گردی؟ به او گفتم: نمی دانم گفت:اما من می دانم که به دنبال چه امدی! به دنبال غرور خورد شده ات! به دنبال دل شکسته ات و به دنبال احساس پاک گم شده ات! و من مبهوت به اطراف نگریستم .به او گفتم: تو کیستی؟چگونه از حال من با خبری؟ ترسی مرموز سراسر وجودم را فراگرفته بود. وجود کسی را حس می کردم ولی او را نمی دیدم. تنها صدایی که به گوش می رسید تک ضربه های ساعت کهنه دیواری بود که گذرعمر را نشان می داد. لحظه ای سپری شد باز صدای آن موجود ناشناخته را شنیدم که می گفت: «مرا نمی شناسی چون مدتهاست از من غافل ماندی،منی که همیشه همراهت هستم،منی که از جان به تو نزدیک ترم و تو وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند به سراغم می آیی» احساس غریبی داشتم حس می کردم گم شده ام را یافته ام گم شده ای که سال هاست از او دور افتاده ام... امشب در تنهایی خویش و در اعماق دل خویش او را یافته بودم و این شعر را زمزمه می کردم « به سراغ من اگر می آیید ،پشت هیچستانم...» کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات کیه جز من که میمیره واسه لحن خنده هات کیه که برات قصه می که شبا که خوابت نمیره کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره کیه وقتی تشنته تو ابرا بلوا می کنه اگه یه جرعه بخوای کویرو دریا می کنه یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمیده خودش میسوزه ولی تن به سایه و آب نمیده اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می خونم هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...! تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقع که افتاد و شکست! با توام ای خدا جونم: میدونی که امشب دلم برات یه ذره شده!! چی میشد منم یکی از اون فرشته هات می شدم؟!! به خودت قسم دلم از اونا هیچی کم نداره!! فکر کردی فقط اونان که میتونن مهربون باشن؟ منم بلدم مثه اونا بپرم... منم دلم پاکه... خداجونم: می خوام برگردم پیشت... نگو که نه... بهم نگو که دیره...دیگه نمی شه! گفتم که...به خودت قسم دلم از هیچی پر نیست... فکر نکنی که دیگه به یادت نیستم... اگه می بینی یه موقعهایی ازت دل میکنم... یا اونی که می خوای نیستم... سرزنشم نکن... بهم خورده نگیر... اما می خوام امشب تو صدام کنی... خودت بگی که هنوزم بنده ناچیزتم... من می خوام برگردم... می خوام یواشکی تو گوشت بگم:«قول می دم دختر خوبی باشم» «حالم خوبه...هوای اینجا بد جوری تازه تازست...می خوام دلتنگی هام رو توی همین چند خط نوشته هام جا بزارم!من دیگه تازه تازه شدم و رها...می خوام اونی که خودم می خوام باشم!» اگر تمام مردم دنیا بزرگترین غم زندگیشان رادردست بگیرندودرصفی بایستند تا یک قاضی حکم کندغم چه کسی ازهمه بزرگتراست، هرکس بانیم نگاهی به بغل دستی خود غمش رادرجیب می گذاردوبه خانه بر می گردد!! کم کمک سپیدی صبح بر سیاهی شب پیروز می شد.سجاده ی دلم را پیش روی خدا گشوده بودم.باز من و «او»با هم خلوت کرده بودیم. چه لذتی دارد،خلوت دل با او در آخرین لحظات شب! من بودم و یک دنیا حرف نگفته! من بودم و یک آسمان شوق،من بودم و یک دریا شور! آری،من بودم و «او»! ولی نه...قاصدکی آرام اما خسته از انبوه راه،نیز بر سجاده ی دلم نشست! گویی از آسمان دیگری آمده بود،آری من شک ندارم. او متعلق به اینجا نبود! کوله بارش سنگین سنگین بود،هزاران راز در خود نهفته داشت.انگار می خواست چیزی بگوید!من نگاهش را احساس می کردم.بی شک،نسیم خدا به او هم خورده بود که اینچنین آرام می خواست رازی زندگی بخش را بر ملا کند. اما گویی زمان ماندنش رو به اتمام بود و نسیم بیشتر از این مهلت توقف به او نمی داد.کمی بی قرار شده بود.باید با عجله رازش را می گفت و دل به نسیم می سپرد. نسیم زیر پاهایش را لغزاند.وقت رفتن بود. قاصدک بی هیچ مخالفتی برخاست و هنگامی که نسیم او را با خود به ناکجا می برد،عجولانه در گوشم زمزمه کرد: «او گفت من همیشه با شما هستم.» درونم از لذتی ناگفتنی سرشار شد.فریاد زدم: «قاصدک، سلام مرا به خدا برسان.» من دلم می خواهد « فریدون مشیری»
![]()
![]()
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
| Design By : Night Skin |





