...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
هیچ بادی نتوانست که پیغام مرا زمانی که خواب هستیم متولد می شویم،زندگیمان را در حالی که خوابیم می گذرانیم و مجبور هستیم بمیریم قبل از اینکه بیدار شویم. من می شنوم تپش قلبت را که فکر مرا به بازی گرفته است؛ شباهنگام به حال خود گریه می کنم من طبیب خود هستم،همین! بعدازرفتنت!!.... شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را بالهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس، تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي... و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ، شايدخطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم و من در حالتي مابين اشك و حسرت وتردید كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم... نا امید شده ای به خاطر بیاور که ... زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید! باز امشب که می خواهم از تو بنویسم،انگار به جای همه ی ستاره ها خورشید کوچکی نشسته اند.اصلا امشب آسمان پر از خورشید است و نبض زمین با عشق می زند.خوشا به حال من که زیر سقف آسمانی زندگی می کنم که تو نفس می کشی.فکر نکن که سوژه کم دارم و قلمم بی هدف به رقص شبانه در آمده،نه!این طور نیست.امشب دلم هوایی شده و می خواهم فقط از تو بنویسم. شاید این جور بهتر باشد چون یادت تجدید قوایی است برای خستگی امروز و هم با اسم تو چشم هایم را نوازش می دهم. می خواهم امشب از باغ سبز صبوری ات بنویسم، از خیلی چیزها که تا امروز ننوشته ام و غافل بوده ام. اصلا بگذار یک تصویر از چهره ی معصوم و دوست داشتنی ات بسازم و به قاب کوچک دلم بیاویزم تا شاید آرام بگیرم، ولی نه!!!من نقاش نیستم و این هنر را ندارم. پس اجازه بده حالا که شب از نیمه گذشته و تو مست خواب خسته ی امروزی پازل چهار تکه ای را که دیروز از اسم قشنگ تو در ذهنم پشت سر هم چیده بودم ،یک بار دیگر به هم بریزم و مثل بچه های بازیگوش کودکستانی با چند حرکت آن را از نو بسازم. پس حرکت اول را با حرف قشنگ « ز» شروع می کنم.« ز» یعنی باغی پر از شکوفه های سبز زندگی، باغی که همیشه بهاریست و پاییز را نمی شناسد.« ز» یعنی زندگی ای که ریشه در محبت تو دارد.محبتی که هر روز تازه تر می شودو مثل شبنم و شب بو فضای خانه ام را خوشبو تر می کند.محبتی به باور عشق، به وسعت سرزمین خورشید.به بهای جرعه ای آب برای گلوی تشنه در کویر. محبتی مثل تنفس هوایی سالم از میان رگه های دود و آهن.و اگر روزی برسد که محبتت را از من دریغ کنی... حالا نوبت حرف دوم است که کنار قطعه ی قبلی بگذارم.« ه» را می گویم که یعنی همدم. یعنی همراه، یعنی همدم و همراه همیشگی ام. و باز من باید شاکر داوری باشم که صاحب این همه نعمتم! صاحب ناودان رحمتی که از آواز خوش شر شر آبش، گوش به آهنگ فردا می سپارم. حرف سوم « ر» زرکوب است که کنار دو قطعه ی اول می گذارم.« ر» یعنی رفاقت.واژه ای از این زیبا تر پیدا نکردم، نه، شاید بهتر است بگویم راستی که تو به راستی گل آفرینشی و من افتخارم همین بس که باغبان تو ام.باغبان شاخه های سبز بی افاده، یا رفیق گلهای خیس و بارانی و بهشتی، گلهایی به طراوت نگاه یک زندانی به کودکش. نگاهی منتظر به پاهای خسته ی مسافری از کوه نور،عزیزی از جاده های دور، یا شوق پری دریایی برای گرفتن قاصدکی از قصر بلور...پس تو ای رفیق خوبم،قطره ای چکیده از این محبتی که من سراغ دارم. و حالا نوبت قطعه ی چهارم یعنی« ه»، یعنی همراز. یعنی همدل، زیرا که تو خود به من آموختی همدلی بهتر از هم زبانیست. یعنی کلمه ای به معنای بلند هستی، یعنی « زهره» و باز... یعنی آغاز همه ی زیستن ها، آغاز همه ی بودن ها، آغازی برای تولد محبت در همسایگی عشق و عشق یعنی من و تو. امشب باز از شب زنده داری ام تجربه را به قلمم سپردم تا در نبودنت، بودنت را حس کنم و بتوانم ساعتی را با تو گپ بزنم. « شب بخیر» در بی کسی گم شده بودم که خدا را دیدم میوه امید تعارف می کرد... بر سنگ قبر من بنو يسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود.بر سنگ قبر من بنو يسيد شيشه بود تنها از اين نظر که سر اپا شکسته بود. بر سنگ قبر من بنو يسيد پاک بود چشمان او که دائمآ از اشک شسته بود.بر سنگ قبر من بنو يسيد اين درخت عمري براي هر تبر وتيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنو يسيد کل عمر.... پشت دري که باز نمي شد نشسته بود بر سنک قبر من بنو يسيد کسي گريه نکند چون کسي دوستش نداشت! چرا دل من چنین سخت می تپد؟ چیست که درون من غوغا می کند و مرا به اضطراب می افکند؟ مثل این است که کسی در خانه ی من را می کوبد.راستی چرا چراغ نیم مرده ی من با نور ضعیف خود دیدگان ضعیف مرا چنین خیره میکند؟ ای خدا! چرا سراپای من آرام آرام می لرزد؟ کیست که به دیدار من آمده؟ کیست که مرا آهسته صدا می کند؟ هیچ کس!تنها هستم.فقط ساعت دیواری است که زنگ می زند آه ای تنهایی!تنهایی... سوگند به نامت و به طنین صدایت! سوگند به تمام رنجهایی که متحمل شدی ... روزی در گذر زمان زیباترین غزل را برای تو خواهم سرود برای تو که نقطه عطف همه شعرهایم بوده ای. تا آن روز دستانم را در دستان گرم خود بگیر و مثل همیشه بگو می توان با این دستان , زندگی خاموش را فروزان کرد ...
پشت دیوار دل او ببرد
لا اقل روزی اگر پرسیددر مورد عشق
پس بگویید به او
عشق همان بود که من
به تو می ورزیدم...


| Design By : Night Skin |






