تبليغاتX
...تا نبض خیس صبح


...تا نبض خیس صبح

!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 20:9 توسط Sogand| |

 

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دیدکه در یک دستش مشعل و در دست

 

دیگرش سطل آبی گرفته بود ودر جاده ای روشن و تاریک راه میرفت.مرد جلو

 

رفت واز فرشته پرسید:این مشعل و سطل آب را کجامیبری؟ فرشته جواب

 

داد:میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم وبا این سطل آب،آتش های

 

جهنم را خاموش کنک. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 20:4 توسط Sogand| |

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 20:2 توسط Sogand| |

کابوس تو را فراموش خواهم کرد .....

 

حس غریبی داشتم از آن روز سر بر شانه هایم نهادی نگاهی انداختی .....

 

خندیدی ..... من گریستم ...... فریاد بر آوردی...... سکوت کردم.....!

 

کوله باری از درد ..... خسته از زمانه ..... آدم ها ..... حتی خودت !

 

به چشمانم خیره شدی ..... چشمکی زدی ....... دیوانه کردی مرا .....

 

دوباره خندیدی این بار من نیز خندیدم ...... دستانم را به چشمانت هدیه

 

کردم .....

 

بوسیدی ..... گریه کردم ..... تو نیز گریستی ........ دقایقی گذشت ......

 

در آعوش تو آرام گرفتم ...... لحظه ای سکوت میان من و تو غوغایی کرد .......

 

تا به خود آمدم با هم رفته بودیم ......

 

نامت را پرسیدم ......از دل ..... از همین آدم ها ...... همه گفتند ......

 

تنهایی .....!

 

دیگر میدانم که تنهایی خیلی بهتر است ...... خیلی

 

بگذریم ......

 

خدا هست ...... من هستم ...... و زندگی زیباست ...... خیلی زیباست

 

خدای بزرگ

 

خدای خورشید پشت ابر

 

خدای دقایق شاد و غمگین

 

مرا یاری ده تا امید را چاره ساز ناامیدی هایم سازم که تو بزرگی و امید بخش

 

                                                                             

                                                                                آمین

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 19:46 توسط Sogand| |

اینو هم به همه ی دوستای گلم تقدیم می کنم...!

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 20:4 توسط Sogand| |

يه دختر كوري تو اين دنيا زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم. يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي لبخند تلخي زد وقبل از اينكه بره گفت: مراقب چشمهاي من باش..

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 20:0 توسط Sogand| |

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 19:49 توسط Sogand| |

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود:                      سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو  انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...

 

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 19:34 توسط Sogand| |

 

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی، امروز با دسته گلی کوچک یادم کن.                                                                                                                                     به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی، امروز با تبسمی شادم کن.

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...!

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 21:42 توسط Sogand| |

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشماش زل بزن تا عشقو تو چشماش ببینی:

اگه نگات کرد عاشقته ،

اگه خجالت کشید برات میمیره،

اگه سرشو انداخت پایین یه لحظه رفت تو فکر که بدون تو میمیره،

و اگه سرشو انداخت پایین و خندید و حرفو عوض کرد بدون یه بازیه و اصلا دوست نداره...

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 21:35 توسط Sogand| |

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 18:35 توسط Sogand| |

 

یه روزی عشق وزندگی و دیوونگی با هم قایم موشک بازی می کردن،نوبت زندگی میشه تا چشم بزاره،زندگی می گرده و می گرده و دیوونگی رو پیدا می کنه ولی هر چقدر که دنبال عشق می گردن پیداش نمی کنن،زندگی یه چوب دست می گیره و فرو می کنه لای گلها تا ببینه عشق اونجا هست یا نه ولی اون چوب چشم عشق رو که پشت یک گل سرخ قایم شده بود رو کور می کنه.زندگی و دیوونگی خیلی خیلی ناراحت میشن وقرار میشه که تا ابد زندگی عشق رو روی شونه ی خودش بزاره و دیوونگی همیشه اونو همراهی کنه...!!!

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 18:31 توسط Sogand| |

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 18:29 توسط Sogand| |

می دونی چرا با دیوار رفیق شدم؟ آخه اگه یه روزی بیاد که دیگه هیچ کسی نباشه که روی شونه هاش گریه کنم، می تونم به دیوار پناه ببرم.اگه دیوار از زیرم شونه خالی کرد و روی سرم خراب شد،دیگه نیازی ندارم گریه کنم،چون بقیه واسم گریه می کنن...!

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 18:21 توسط Sogand| |

یه روزی عشق وزندگی و دیوونگی با هم قایم موشک بازی می کردن،نوبت زندگی میشه تا چشم بزاره،زندگی می گرده و می گرده و دیوونگی رو پیدا می کنه ولی هر چقدر که دنبال عشق می گردن پیداش نمی کنن،زندگی یه چوب دست می گیره و فرو می کنه لای گلها تا ببینه عشق اونجا هست یا نه ولی اون چوب چشم عشق رو که پشت یک گل سرخ قایم شده بود رو کور می کنه.زندگی و دیوونگی خیلی خیلی ناراحت میشن وقرار میشه که تا ابد زندگی عشق رو روی شونه ی خودش بزاره و دیوونگی همیشه اونو همراهی کنه...!!!

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 18:15 توسط Sogand| |

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 18:7 توسط Sogand| |

دلم از دنیای پست و سنگی آدمها گرفته...چمدانم را می بندم. قصد سفر کرده ام.نمی دانم به کجا باید رفت ولی می دانم تصمیم سفر دارم.پا به داخل کوچه می گذارم. از بی احساسی مردم سردم می شود...به هر کوچه که می رسم عشق را سنگسار می کنند.به عابری می گویم:

-«هوای کثیفی است»

-«دود را می گویی؟» سری تکان می دهم.می گوید:

-«دود اگزوز است!»

می خندم ولی خوب می دانم دود اگزوز نیست.دودیست که از آتش دلهای سنگی برخاسته...به راهم ادامه        می دهم.مردی روی گاری دورنگی می فروشد! سرش حسابی شلوغ است.کمی جلوتر عابری صداقت را زیر پایش له می کند! چندشم می شود...صورتم را برمیگردانم تا نبینم اما مگر می شود؟!

نزدیک مغازه ای می ایستم. مردی سه بسته خیانت می خرد!

قدم هایم را تند تر می کنم و به سرعت دور می شوم...اشکهایم سرازیر می شود.شاعری  شعر غم  می سراید. شوریدگی ام را می بیند.

-«چه می خواهی؟» پاسخ می دهم:

-«محبت!» پوزخندی می زند:

-«نیست! سالهاست افسانه شده»

از او جدا می شوم. کمی جلوتر پسری عاطفه و دوستی را تنبیه می کند.

پای سفرم می شکند...فکر نکنم جایی بتوان رفت چون هر جا که روم...!

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 17:32 توسط Sogand| |

انگار آسمون هم دلش گرفته و داره می باره، خیلی قشنگه،مثل ابرها بغضم میگیره.هوا خیلی سرده اونقدر سرد که کنار بخاری هم سرما رو حس می کنم و نمی تونم بنویسم.با خودم کلنجار میرم...

خدایا کمکم کن،با یکی از اون کلید های طلایی ات قفل دلم رو وا کن.خودت که می دونی من چیزی برای پنهون کردن از تو ندارم.خودت ، آره خود خودت داری این کلمات رو به زبونم جاری می کنی، آرزوهام رو

می شماری ،حساب همه روزهام هم داری،تویی که روز و ساعت مرگم رو هم می دونی حتی می دونی اون روز ابریه یا آفتابیه!؟...

وقتی کوچک بودم همیشه فکر می کرم خونه ی تو اون بالا بالاهاست و هیچ وقت هم نمی تونی به خونه ی ما بیای چون برات خیلی کوچیکه...

وقتی یکم بزرگتر شدم دستامو به سوی قرآن تو طاقچه دراز می کردم و ناخواسته روی چشام میذاشتم و ازت کمک می خواستم، می گفتم طاقتم طاق شده و...توی مهربون هم به درددل هام گوش می دادی و هیچ وقت هم خسته نمی شدی...

حالا هم که بزرگ شدم عادت کردم گوشه های تاریک ذهنم رو برات بنویسم،هر چقدر هم بیشتر می گذره این تصویر برام روشن تر میشه که «دوست داشتن تو زیباترین است»

بارون یک ریز می باره، من چشم دوختم به آسمونت ...نمی دونی چه لذتی می برم وقتی حس می کنم تو همیشه با من هستی...!

 

 

 

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 17:32 توسط Sogand| |

کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد!

کاش حقیقت آنقدر بر لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود!

کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد!

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد!

کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست!

کاش در خاموش غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمیشد!

و بلاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید!

نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 20:59 توسط Sogand| |

با توام ای سهراب

ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم؟

(تا  شقایق هست زندگی باید کرد)

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد

دیگه باید به چی دل رو خوش کرد؟

یادته گفتی بهم؟

(اومدی سراغ من

نرم و آهسته بیا

که مبادا ترکی برداره

چینی نازک تنهایی من؟)

اومدم آهسته

نرم تر از یک پر قو

خسته از دوری راه

خسته و چشم به راه

یادته گفتی بهم؟

(عاشقی یعنی دچار)

فکر کنم شدم دچار!

تو خودت گفتی...

(چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه)

آره تنها باشه

یار غم ها باشه

یادته میگفتی؟...

(گاه گاهی قفسی میسازم

می فروشم به شما

تا با آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهاییتان تازه شود؟)

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

سهراب

ساحل یک نفسه

نیست که تازه کنه

این دل تنهای منو

پس کجاست اون قفس شقایقت؟

منو با خودت ببر به قایقت

راست میگفتی...

(کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود)

آره

کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم...

(بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است!)

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 20:5 توسط Sogand| |


Design By : Night Skin

online
Online Dating