تبليغاتX
...تا نبض خیس صبح


...تا نبض خیس صبح

!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است

این شعر واقعا فوق العاده هست، حتما بخونید...

 پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او، آفتاب
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پا، لنگت می کند

تا خطا کردی، عذابت می کند
در میان آتش، آبت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده خشم خدا

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت: اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضوئی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آئینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد

می توان درباره گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت، آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
«پیش از اینها فکر می کردم خدا ...»

                                                 «قیصر امین پور»

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 22:28 توسط Sogand| |

هنوز

دچار خوابهای همیشگی ام...

بوم نقاشیم

بدون رنگ

بدون رد مدادی

هنوز هم خالی است...

با انکه شبهایم را بادها

گاهی

پراکنده میکنند،

با انکه سالهاست

فکر میکنم

باید طرحی از چگونه ماندن در آن بکشم،

اما هنوز رنگها

قلم موی مرده مرا

جان نمی دهند...

اما هنوز هم

بوم نقاشیم خالی است...!

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 23:41 توسط Sogand| |

وبلاگ خوبم سلام...

چیه تعجب کردی؟ تعجب نداره که! بده می خوام برای تنها مونس تنهایی هام بنویسم؟

برای تو که همیشه حجم عظیمی از حرفامو به دوش کشیدی و همیشه واسه شنیدن حرفای دلم حاضر بودی! حتی واسه شنیدن جمله هایی که بعضی ها نفهمیدن چقدر حرف ناگفته توش تلمبار شده...

میگن بیش از حد تودارم، خب درست میگن! نمی دونم این خوبه یا بد اما این خصلت همیشگی من بوده و هست، واسه همینه که همیشه حرفایی تو دلم هست که هیچ وقت مجال بازگو شدن پیدا نمی کنن! همین باعث میشه بقیه واسه خودشون نظریه پراکنی کنن و ذره ذره ازم دورتر شن... آره، قبول دارم  این مشکل منه که همیشه سعی کردم حرفامو سر بسته بنویسم، خب چیکار کنم وقتی از رک بودن خوشم نمیاد؟

با این وجود تو مونس همیشگی من بودی و هستی!

فکر نمی کردم دانشگاه و این جور چیزا انقدر وقتم رو بگیره که کمتر بتونم بهت سر بزنم ولی متاسفانه همینطور شد... ولی دیگه تکرار نمیشه! قهر نکن دیگه...

باور کن این چند وقتِ دلم بدجوری واسه دیوونگی هام تنگ شده بود! برای تو، حتی واسه خودم که تو نوشته هام گم شدم...واسه همینه که زود به زود دلم برات تنگ میشه!

..................

...................................

ممنونتم...

ممنونتم که چند ساله اجازه میدی برات بنویسم و خودمو خالی کنم.... از غم و از شادی هام برات بگم...

ازت ممنونم که رفیق نیمه راه نبودی...!

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 23:53 توسط Sogand| |

منم مثل تو، اون، یا هر کس دیگه ای گاهی اوقات میشینم و به اصطلاح به روند زندگیم فکر می کنم... خب این روند زندگی بنده هم گاهی اوقات رو به رشدِ و بعضی وقتا هم که دیگه نگو و نپرس... گلاب به روتون افتضاح!

یکی از این افتضاحات البته رو به رشد بنده همین قضیه تحصیل و موفقیت و از این جور چیزاست...

اصولا بنده از همان بدو تولد، علاقه ی وافری به پزشکی داشتم، از این رو اولین حرفی که از بنده به سمع دیگران رسید « دُتُل» یا همان « دکتر» خودمان بود!!!

گذشت و گذشت تا اینکه بنده ی عشق پزشکی قدوم مبارکم را به دبیرستان نهادم و با بهترین معدل (88/19) وارد رشته تجربی شدم! که چی؟ برم دُتُل بشم!

در همان آغاز همه چیز خوب بود و سلام می رسوند اما کم کم هر چه نمودار سن و مدرسه ی ما سیر صعودی پیدا می کرد روند نمرات ما سیر نزولی داشت! تا اینکه بلاخره سن ما به کنکور و از این جور چیزای اسمشو نبر رسید اما رتبه ی ما به رشته ی پزشکی نرسید!

چشممان کور، دندمان نرم یک سال دیگر خانه نشین شدیم و گلاب به روتون خرخوانی کردیم تا اینکه یهو همه چی قروقاطی شد و زد و مهندسی کامپیوتر قبول شدیم! حکمتش تو چی بود رو الله اعلم اما...

به قول مسافران پزشکی فرت!

خب دیگه توکل به خدا! لابد به درد دُتُلی نمی خورم دیگه... ولی چی می شد اگه می شد!

حالا هم اگه خدا بخواد 11 مهر من و No1 دست در دست هم می دهیم به مهر، کامپیوترهای میهن را می کنیم آباد...!

پس....

====> پیش به سوی موفقیت.... الهی به امید تو!

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 1:38 توسط Sogand| |

 
حمید مصدق خرداد 1343"
 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

 

"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 15:53 توسط Sogand| |

دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
وهيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي‌شود خاموش،
نه اين صداقت‌ حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب‌بوست،
نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي‌رهاند.
و فكر مي‌كنم
كه اين ترنم موزون حزن‌انگيز تا به ابد
شنيده خواهد شد.

« سهراب سپهري »

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 13:47 توسط Sogand| |

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.

 

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...

                                                                                  «سهراب سپهری»

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 11:45 توسط Sogand| |


Design By : Night Skin

online
Online Dating