تبليغاتX
...تا نبض خیس صبح


...تا نبض خیس صبح

!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است

 

 

 

کاش دنیا به همان اندازه که می گویند کوچک باشد،آن وقت تو هر چقدر هم که دور باشی نزدیکی...

 

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 1:2 توسط ...| |

 

از خدا پرسيدم خدايا چه چيزي تو را ناراحت مي کند؟

 خداوند فرمود: هر وقت بنده اي با من سخن مي گويد،

 چنان به حرفهاي او گوش مي دهم که گويي به جز او

 بنده ديگري ندارم. ولي او چنان سخن مي گويد که انگار

 من خداي همه هستم الا او ...


نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 0:47 توسط ...| |

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج...!

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند!
نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 12:39 توسط ...| |

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 1:31 توسط ...| |

 

دو شاخه نرگست، ای یار دلبند

چه خوش عطری در این ایوان پراکند

اگر صد گونه غم داری، چو نرگس

به روی زندگی لبخند! لبخند!

 

گل نارنج و تنگ آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی.

بیا تا عیدی از "حافظ" بگیریم

که از او می ستانی هر چه خواهی

 

سحر دیدم: درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی!

به گوش ارغوان آهسته گفتم:

بهارت خوش، که فکر دیگرانی

 

سری از بوی گل ها، مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خشنود کردن

به گیتی هر چه شادی هست داری.

 

چمن دلکش، زمین خرم، هوا تر

نشستن پای گندم زار خوش تر.

امید تازه را دریاب و دریاب

غم دیرینه را بگذار و بگذار

                                                                    "فریدون مشیری"

                                                         ***

 

عید نوروز رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم.

پای سفره ی هفت سین منو هم دعا کنید...

و...

از صمیم قلب این روزهای قشنگ رو به فیروزه عزیزم تبریک میگم و براش آرزوی خوشبختی میکنم.

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 23:1 توسط ...| |

آن کس که می گریزد

گاه حتی  پشت دشمن دیگری پناه می گیرد!

منطق زیستن،

گاه مرا گیج می کند

گاه عفونت یک خار،

مرا از گلی بیزار می کند

هرچند بعد ها

بارها و بارها

زیبایش مرا تسخیر می کند...

گاه بخاطر یک کلام نابجا

کتاب داستان قطوری را

برای همیشه می بندم

هر چند بعدها

بارها و بارها

ذهنم دلتنگ

صفحه های ناخوانده می شود...

من بارها  و بارها

دچار تناقض مفهوم عشق می شوم...!

 

گاه صفحه های  نخوانده،

گاه گلی که برای همیشه برای من نماند،

مرا به چنین مصیبتی دچار می کنند...

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 19:38 توسط ...| |

روزی خواهم آمد

وپیامی خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد: آی سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را، گوشواره ی دیگری خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم...

رهگذاری خواهد گفت: راستی را، چه شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هرچه دشنام، از لب ها خواهم برچید.

هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند! ابر را پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد!

و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها.

بادبادک ها، به هوا خواهم برد.

گلدان ها، آب خواهم داد.

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت...

 

                                                                 "سهراب سپهری"

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 16:49 توسط ...| |


Design By : Night Skin

online
Online Dating