تبليغاتX
...تا نبض خیس صبح


...تا نبض خیس صبح

!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است

الهی به امید تو، نه به امید خلق روزگار...

از تو چه پنهون خیلی وقته از خلق روزگار دل خوشی ندارم... خودشونن و خودشون...

تو این دنیا به این عظمت همه حزب بادن، یه روز هستن یه روز نه...

همه فقط کلاه خودشونو سفت چسپیدن تا باد نبره، کاری هم به کلاه بقیه ندارن، باد ببره یا نبره فرقی به حالشون نداره...!

کاش منم می تونستم کلاهمو نگه دارم...

خدایا! کلاهمو سپردم دست خودت... نزار باد ببره، چون دیگه کلاهی ندارم که بهش دلخوش باشم...!

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 0:58 توسط مریم| |

یادم باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.
یادم باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
یادم باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.
یادم باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.
یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.
یادم باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.
یادم باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.
یادم باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.
یادم باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.
یادم باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.
یادم باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
یادم باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
یادم باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.
یادم باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.
یادم باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.
یادم باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.
یادم باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.
یادم باشد که: من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.
یادم باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!
یادم باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
یادم باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.
یادم باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.
یادم باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.
یادم باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.
یادم باشد که: آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.
یادم باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.
یادم باشد که: هرگر به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
یادم باشد که: غیر قابل تحمل وجود ندارد.
یادم باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
یادم باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.
یادم باشد که: وظیفه من این است؛ حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.
یادم باشد که: در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
یادم باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.
یادم باشد که: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.
یادم باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 18:9 توسط مریم| |

کوچکتر که بودم کیف می کردم از دیدن آدمهایی که دلشان پر از درد بود اما خنده از لبهایشان نمی افتاد.

گاهی شک می کردم که این شخص تا به حال رنگ غم را به خود دیده یا نه؟

بذله گوی جمع بودند اما با هر خنده شان می دیدم بغضی را که به سختی فرو می دهند تا مبادا نقاب زیبایی را که به چهره زده اند کنار رود و غم درونشان پدیدار شود.

....

.......

............

روزها سپری شد و من هنوز که هنوز است از دیدن این آدمها آنقدر کیف می کنم که حتی خود نیز یکی مثل آنها شده ام!

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 20:2 توسط مریم| |

نمی دونم چرا اما جنس خوندنش جوریه که به آدم آرامش میده.

چنتا از آهنگ های جدیدش رو میزارم، امیدوارم خوشتون بیاد.


آدمکای برفی

گل نازم


نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 16:2 توسط مریم| |

- اگه آدما رو بزاری زیر ذره بین قاطیشون آدم خوب زیاد پیدا میشه اما اگه بخوای کسی رو پیدا کنی که منافع دیگران رو به منافع خودش ترجیح بده کار خیلی سختیه! آدم خوباش هم وقتی بخوان کاری انجام بدن اول سبک سنگین می کنن ببینن به نفعشونه؟نیست؟ چجوریه؟ نه که خودشون بخوان، دنیاش اینجوریه. آدم اگه خودشم بخواد خوب باشه ملت نمی زارن! بهم ثابت شده. میگی نه؟ یکم به دور و برت بیشتر نگاه کنی به حرفم می رسی.

- بی جنبه گی هم واسه خودش عالمی داره ها! بابا وقتی یکی بهت گفت چه سری چه دمی عجب پایی، قالب پنیره رو انداختی، انداختی اشکال نداره فدای سرت فقط جان مادرت یکم سنگین باش، دیگه خودتو نباز جانم! باور کن اینجا هم بحث اون منافع شخصیه درمیونه وگرنه آدم بیخود پاپی یکی نمیشه که.

- دیدی یکی انقدر از زندگیش تعریف میکنه که همه حسرت به دل زندگیش میشن؟ نق و نوق می زنن، کفر میگن، از خدا شاکی می شن؟ خلاصه انقدر حالشون بد میشه که کم مونده از حسادت بترکن! بعد چندوقت که آبا از آسیاب افتاد و چشاشون بیشتر وا شد می فهمن اون یارو چه مشکلاتی که تو زندگیش نداره و فلواقع همه ی حرفاش حکم اون سیلی ای رو داشته که ملت باهاش صورتشونو سرخ نگه می دارن! پس زودباور نباش و همیشه شکر خدا رو بجا بیار و مطمئن باش تنها کسی که هیچوقت بد تو رو نمی خواد خداست.

 

نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 10:5 توسط مریم| |

این مطلب توسط یکی از دوستان برام email شده بود جالب بود. یعنی از این شانس ها شامل حال ما هم میشه؟؟؟


این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید، مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!
او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند.پس ما باید انجامش دهیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود!


نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 10:38 توسط مریم| |

- گاهی تاوقتی کسی مدام در دسترسمونه قدرشو نمی دونیم، درست وقتی به عمق حماقتمون پی می بریم که با رفتارای ناشایستمون اونو از دست داده باشیم...

- گاهی دوست داریم مدام به یکی محبت کنیم، اونقدر که طرف خوشی میزنه زیر دلش و جواب محبتت رو به بدترین نحو ممکن میده!

- گاهی یکی یه جوریه که مدام بهش کم محلی کنیم، اونقدر که طرف به هر دری میزنه تا با محبت کردن بهت توجهتو جلب کنه!

- گاهی انقدر دلت از زندگی پر میشه که میخوای فرار کنی! به ناکجاآباد یا شایدم پشت هیچستان.

بعد کلی که فسفرهای مغزتو حروم کردی تازه میفهمی سهراب آدرس هیچستانش رو به هیچکی نداد... آخه این هیچستان کجاست که باید نرم و آهسته رفت؟؟ شاید منم باید یه هیچستان واسه خودم پیدا کنم...

- گاهی به خودت میای و میبینی زندگی همینه! چه بادرد بگذره چه بی درد بلاخره یه روز زنگ پایانش به صدا درمیاد...

نوشته شده در جمعه 29 مهر1390ساعت 13:29 توسط مریم| |

Design By : Night Melody

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت