...تا نبض خیس صبح
!...تنها پرواز صادقانه در آسمان ما مجاز است
این شعر واقعا فوق العاده هست، حتما بخونید... پیش از اینها فکر می کردم خدا
مثل قصر پادشاه قصه ها
پایه های برجش از عاج و بلور
ماه، برق کوچکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
رعد و برق شب، طنین خنده اش
دکمه پیراهن او، آفتاب
هیچ کس از او آگاه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
بود، اما در میان ما نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
زود می گفتند: این کار خداست
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
تا خطا کردی، عذابت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهایی خشمگین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
نیت من، در نماز و در دعا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه، در یک روستا
زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
با وضوئی، دست و رویی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگین
گفت: آری، خانه او بی ریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
دوستی، از من به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
می توان با این خدا پرواز کرد
می توان درباره گل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد
می توان درباره هر چیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا: «قیصر امین پور» دچار خوابهای همیشگی ام... بوم نقاشیم بدون رنگ بدون رد مدادی هنوز هم خالی است... با انکه شبهایم را بادها گاهی پراکنده میکنند، با انکه سالهاست فکر میکنم باید طرحی از چگونه ماندن در آن بکشم، اما هنوز رنگها قلم موی مرده مرا جان نمی دهند... اما هنوز هم بوم نقاشیم خالی است...! وبلاگ خوبم سلام... چیه تعجب کردی؟ تعجب نداره که! بده می خوام برای تنها مونس تنهایی هام بنویسم؟ برای تو که همیشه حجم عظیمی از حرفامو به دوش کشیدی و همیشه واسه شنیدن حرفای دلم حاضر بودی! حتی واسه شنیدن جمله هایی که بعضی ها نفهمیدن چقدر حرف ناگفته توش تلمبار شده... میگن بیش از حد تودارم، خب درست میگن! نمی دونم این خوبه یا بد اما این خصلت همیشگی من بوده و هست، واسه همینه که همیشه حرفایی تو دلم هست که هیچ وقت مجال بازگو شدن پیدا نمی کنن! همین باعث میشه بقیه واسه خودشون نظریه پراکنی کنن و ذره ذره ازم دورتر شن... آره، قبول دارم این مشکل منه که همیشه سعی کردم حرفامو سر بسته بنویسم، خب چیکار کنم وقتی از رک بودن خوشم نمیاد؟ با این وجود تو مونس همیشگی من بودی و هستی! فکر نمی کردم دانشگاه و این جور چیزا انقدر وقتم رو بگیره که کمتر بتونم بهت سر بزنم ولی متاسفانه همینطور شد... ولی دیگه تکرار نمیشه! قهر نکن دیگه... باور کن این چند وقتِ دلم بدجوری واسه دیوونگی هام تنگ شده بود! برای تو، حتی واسه خودم که تو نوشته هام گم شدم...واسه همینه که زود به زود دلم برات تنگ میشه! .................. ................................... ممنونتم... ممنونتم که چند ساله اجازه میدی برات بنویسم و خودمو خالی کنم.... از غم و از شادی هام برات بگم... ازت ممنونم که رفیق نیمه راه نبودی...! منم مثل تو، اون، یا هر کس دیگه ای گاهی اوقات میشینم و به اصطلاح به روند زندگیم فکر می کنم... خب این روند زندگی بنده هم گاهی اوقات رو به رشدِ و بعضی وقتا هم که دیگه نگو و نپرس... گلاب به روتون افتضاح! یکی از این افتضاحات البته رو به رشد بنده همین قضیه تحصیل و موفقیت و از این جور چیزاست... اصولا بنده از همان بدو تولد، علاقه ی وافری به پزشکی داشتم، از این رو اولین حرفی که از بنده به سمع دیگران رسید « دُتُل» یا همان « دکتر» خودمان بود!!! گذشت و گذشت تا اینکه بنده ی عشق پزشکی قدوم مبارکم را به دبیرستان نهادم و با بهترین معدل (88/19) وارد رشته تجربی شدم! که چی؟ برم دُتُل بشم! در همان آغاز همه چیز خوب بود و سلام می رسوند اما کم کم هر چه نمودار سن و مدرسه ی ما سیر صعودی پیدا می کرد روند نمرات ما سیر نزولی داشت! تا اینکه بلاخره سن ما به کنکور و از این جور چیزای اسمشو نبر رسید اما رتبه ی ما به رشته ی پزشکی نرسید! چشممان کور، دندمان نرم یک سال دیگر خانه نشین شدیم و گلاب به روتون خرخوانی کردیم تا اینکه یهو همه چی قروقاطی شد و زد و مهندسی کامپیوتر قبول شدیم! حکمتش تو چی بود رو الله اعلم اما... به قول مسافران پزشکی فرت! خب دیگه توکل به خدا! لابد به درد دُتُلی نمی خورم دیگه... ولی چی می شد اگه می شد! حالا هم اگه خدا بخواد 11 مهر من و No1 دست در دست هم می دهیم به مهر، کامپیوترهای میهن را می کنیم آباد...! پس.... ====> پیش به سوی موفقیت.... الهی به امید تو! تو به من خندیدی و نمی دانستی "جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق" دلم گرفته، « سهراب سپهري » صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد. و خاصیت عشق این است. کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را... «سهراب سپهری»
خانه ای دارد میان ابرها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
بر سر تختی نشسته با غرور
هر ستاره، پولکی از تاج او
نقش روی دامن او، کهکشان
سیل و طوفان، نعره توفنده اش
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس را در حضورش راه نیست
از خدا در ذهنم این تصویر بود
خانه اش در آسمان، دور از زمین
مهربان و ساده و زیبا نبود
مهربانی هیچ معنایی نداشت
از زمین، از آسمان، از ابرها
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج نهادی پا، لنگت می کند
در میان آتش، آبت می کند
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
در دهان شعله های سرکشم
بر سرم باران گرز آتشین
در طنین خنده خشم خدا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تنبیه مدیر مدرسه
سخت، مثل حل صدها مسأله
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا
گفت: اینجا خانه خوب خداست!
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مثل نوری در دل آئینه است
نام او نور و نشانش روشنی
حالتی از مهربانی های اوست
مثل قهر مهربان مادر است
قهر هم با دوست، معنی می دهد
قهری او هم نشان دوستی است
این خدای مهربان و آشناست
از رگ گردن به من نزدیکتر
نام او را هم دلم از یاد برد
چون حبابی، نقش روی آب بود
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
سفره دل را برایش باز کرد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مثل یاران قدیمی حرف زد
با الفبای سکوت، آواز خواند
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان شعری خیال انگیز گفت
«پیش از اینها فکر می کردم خدا ...»
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
دلم عجيب گرفته است.
وهيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج ميشود خاموش،
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شببوست،
نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نميرهاند.
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزنانگيز تا به ابد
شنيده خواهد شد.
| Design By : Night Skin |


